اين اولين باري بود كه خود را ميديد.آن هم از طريق ماهيتي مرموز كه از درون آن سوراخ به داخل تراوش مي كرد. آنجا انگار هوا بهتر بود واز آن رطوبت Ø®Ù�Ù‡ كننده خبري نبود.مي توانست Ø±Ø§ØØª تر تنÙ�س كند.Ø§ØØ³Ø§Ø³ سرخوشي به او دست داد.Ø§ØØ³Ø§Ø³ مي كرد كه آنطرÙ� بايد خبر هايي باشد . اكنون كه خاطره آن Ù„ØØ¸Ø§Øª در ذهنش جاري ميشد از كار خود Ùˆ ترسويي خودش پشيمان بود. چرا ترسيد ØŸ چرا آن درخشندگي را بيشتر تجربه نكرد Ùˆ از همه بدتر اينكه از وقتي كه از نزديك آن غار درخشنده بازگشته بود ديگر بويي عجيب Ùˆ مشميز كننده اي را ميشنيد Ùˆ اين اÙ�كار مدام مثل گرداب درÙ�كرش چرخ ميزدند Ùˆ او را بيشتر Ùˆ بيشتر در ØÙ�ره خودش Ù�رو ميبردند...
Wednesday, September 11, 2002
گرداب قسمت دوم
اين اولين باري بود كه خود را ميديد.آن هم از طريق ماهيتي مرموز كه از درون آن سوراخ به داخل تراوش مي كرد. آنجا انگار هوا بهتر بود واز آن رطوبت Ø®Ù�Ù‡ كننده خبري نبود.مي توانست Ø±Ø§ØØª تر تنÙ�س كند.Ø§ØØ³Ø§Ø³ سرخوشي به او دست داد.Ø§ØØ³Ø§Ø³ مي كرد كه آنطرÙ� بايد خبر هايي باشد . اكنون كه خاطره آن Ù„ØØ¸Ø§Øª در ذهنش جاري ميشد از كار خود Ùˆ ترسويي خودش پشيمان بود. چرا ترسيد ØŸ چرا آن درخشندگي را بيشتر تجربه نكرد Ùˆ از همه بدتر اينكه از وقتي كه از نزديك آن غار درخشنده بازگشته بود ديگر بويي عجيب Ùˆ مشميز كننده اي را ميشنيد Ùˆ اين اÙ�كار مدام مثل گرداب درÙ�كرش چرخ ميزدند Ùˆ او را بيشتر Ùˆ بيشتر در ØÙ�ره خودش Ù�رو ميبردند...
اين اولين باري بود كه خود را ميديد.آن هم از طريق ماهيتي مرموز كه از درون آن سوراخ به داخل تراوش مي كرد. آنجا انگار هوا بهتر بود واز آن رطوبت Ø®Ù�Ù‡ كننده خبري نبود.مي توانست Ø±Ø§ØØª تر تنÙ�س كند.Ø§ØØ³Ø§Ø³ سرخوشي به او دست داد.Ø§ØØ³Ø§Ø³ مي كرد كه آنطرÙ� بايد خبر هايي باشد . اكنون كه خاطره آن Ù„ØØ¸Ø§Øª در ذهنش جاري ميشد از كار خود Ùˆ ترسويي خودش پشيمان بود. چرا ترسيد ØŸ چرا آن درخشندگي را بيشتر تجربه نكرد Ùˆ از همه بدتر اينكه از وقتي كه از نزديك آن غار درخشنده بازگشته بود ديگر بويي عجيب Ùˆ مشميز كننده اي را ميشنيد Ùˆ اين اÙ�كار مدام مثل گرداب درÙ�كرش چرخ ميزدند Ùˆ او را بيشتر Ùˆ بيشتر در ØÙ�ره خودش Ù�رو ميبردند...
Saturday, August 17, 2002
گرداب قسمت اول
از وقتي كه به خاطر مي آورد آنجا بود.تصاويري Ù…ØÙˆ از لكه ها يي Ù…ØªØØ±Ùƒ كه بر ديواره ÙŠ مشبك Ùˆ استوانه اي شكل آنجا مدام وول مي زدند. اين Ù…ØÙ„ سابق بر اين برايش جذابيت خاصي داشت.رطوبت بالا ØŒ غذاي Ù…ØÙŠØ§ Ùˆ زندگي Ø±Ø§ØØª درجمع همان لكه هايي كه او نيز خود را جزيي از همان ها مي پنداشت.
اما از وقتي كه براي ارضاء ØØ³ كنجكاوي Ùˆ از سر تÙ�نن ØŒ سري به بالاتر ها زده بود، ديگر سكونت در Ù…ØÙ„ كنوني ØŒ خسته كننده ØŒ تهوع آور Ùˆ مرگبار مينمود. ØØªÙŠ Ø¯ÙŠÚ¯Ø± به اشارات دوستان خود نيز توجهي نداشت. پيشتر همينكه بوي يكي از آنها به مشامش ميخورد يا اينكه شاخكي زير شكمش را قلقلك ميداد ØŒ Ù�ورا دست Ùˆ پاي خود را Ú¯Ù… ميكرد. اما اكنون در يك ØÙ�ره كوچك به اندازه هيكل خود خزيده ØŒ كز كرده بود Ùˆ به آن Ù„ØØ¸Ù‡ Ù�كر ميكرد.
Ø§ØØ³Ø§Ø³ كسالت داشت. ØØªÙŠ ØªØµÙˆØ± اينكه ØØ±ÙƒØ§ØªÙŠ Ù…Ø´Ø§Ø¨Ù‡ ديگر لكه ها از خود بروز دهد ØŒ برايش مشكل مينمود. Ø§ØØ³Ø§Ø³ سنگيني تا درونش Ù†Ù�وذ كرده بود ØŒ اصلا عوض شده بود. Ù�قط در Ù�كر آن كشÙ� بزرگ بود. خوب يادش مي آمد
آن ستون زننده اي كه از آن سوراخ به داخل وجود او ن�ود كرده ، �كر و مخيله ي او را بر هم زده بود. اول ترسيد. اما كمي كه گذشت به آن خو گر�ت.نزديك تر شد. مگر ممكن بود...؟ چيزي كه درون آن ستون زننده و عجيب مي ديد باور كردني نبود ، دستاني سياه و قهوه اي و كرك دار و شاخكهاي نازكي كه بدون اختيار او بالاي سرش در هوا تاب مي خوردند.....
از وقتي كه به خاطر مي آورد آنجا بود.تصاويري Ù…ØÙˆ از لكه ها يي Ù…ØªØØ±Ùƒ كه بر ديواره ÙŠ مشبك Ùˆ استوانه اي شكل آنجا مدام وول مي زدند. اين Ù…ØÙ„ سابق بر اين برايش جذابيت خاصي داشت.رطوبت بالا ØŒ غذاي Ù…ØÙŠØ§ Ùˆ زندگي Ø±Ø§ØØª درجمع همان لكه هايي كه او نيز خود را جزيي از همان ها مي پنداشت.
اما از وقتي كه براي ارضاء ØØ³ كنجكاوي Ùˆ از سر تÙ�نن ØŒ سري به بالاتر ها زده بود، ديگر سكونت در Ù…ØÙ„ كنوني ØŒ خسته كننده ØŒ تهوع آور Ùˆ مرگبار مينمود. ØØªÙŠ Ø¯ÙŠÚ¯Ø± به اشارات دوستان خود نيز توجهي نداشت. پيشتر همينكه بوي يكي از آنها به مشامش ميخورد يا اينكه شاخكي زير شكمش را قلقلك ميداد ØŒ Ù�ورا دست Ùˆ پاي خود را Ú¯Ù… ميكرد. اما اكنون در يك ØÙ�ره كوچك به اندازه هيكل خود خزيده ØŒ كز كرده بود Ùˆ به آن Ù„ØØ¸Ù‡ Ù�كر ميكرد.
Ø§ØØ³Ø§Ø³ كسالت داشت. ØØªÙŠ ØªØµÙˆØ± اينكه ØØ±ÙƒØ§ØªÙŠ Ù…Ø´Ø§Ø¨Ù‡ ديگر لكه ها از خود بروز دهد ØŒ برايش مشكل مينمود. Ø§ØØ³Ø§Ø³ سنگيني تا درونش Ù†Ù�وذ كرده بود ØŒ اصلا عوض شده بود. Ù�قط در Ù�كر آن كشÙ� بزرگ بود. خوب يادش مي آمد
آن ستون زننده اي كه از آن سوراخ به داخل وجود او ن�ود كرده ، �كر و مخيله ي او را بر هم زده بود. اول ترسيد. اما كمي كه گذشت به آن خو گر�ت.نزديك تر شد. مگر ممكن بود...؟ چيزي كه درون آن ستون زننده و عجيب مي ديد باور كردني نبود ، دستاني سياه و قهوه اي و كرك دار و شاخكهاي نازكي كه بدون اختيار او بالاي سرش در هوا تاب مي خوردند.....
Wednesday, July 10, 2002
بعضي ها ذاتا’’ با مزه اند. ديروز با يكي از آنها آشنا شدم. اسمش مسعود است. ندا معرÙ�ÙŠ اش كرده بود. مسعود به غير از مطلبي كه به Ø§ØØ³Ø§Ù† نوشته ØŒ با چند Ù†Ù�ر از بلاگرها مانند پينك Ù�لويديش Ùˆ خورشيد خانم Ùˆ... به صورت مشترك Ùˆ به زبان انگليسي در وب لاگي به نام بلاگ ايران ØŒ در مورد ايران Ùˆ مسايل آن مطلب مي نويسند. برايشان آرزوي موÙ�قيت دارم .
Monday, July 08, 2002
وب لاگ جارچي در بخش Ù…ØµØ§ØØ¨Ù‡ ØŒ Ú¯Ù�تگويي دارد با نت پد ايراني. خواندنش خالي از لطÙ� نيست.
Tuesday, July 02, 2002
دوست خوبم آقاي نگاهي در سايت خود مطلبي نوشته اند در مورد روسپيگري ØŒ ØªØØª عنوان : آيا روسپي رو سÙ�يد است؟...خودتان بخوانيد.جالب است. لينكش را سمت Ú†Ù¾ پيدا ميكنيد.
Monday, June 17, 2002
ØÙƒØ§ÙŠØª ني نواز قسمت ششم
ني نواز مثل بيد داشت ميلرزيد . اميد داشت تا شاه دستور عÙ�Ùˆ او را هم صادر كند.اما شاه به ساز او نگاه ميكرد Ùˆ در عين ØØ§Ù„ از مغزش تصميم غريبي تراوش ميشد. پيش خودش مي Ú¯Ù�ت : هم سازش در ØØ¯ÙŠ Ø§Ø³Øª كه بتوان ØÙƒÙ… را اجرا كرد Ùˆ هم اينكه همگان بدانند كه ما هم هستيم وعظمت شاه برايشان بيشتر روشن شود.....!
به Ù…ØØ¶ اينكه اين Ù�كراز سرش گذشت با شدت Ù�رياد كشيد : جلا...............د !
جلاد كه در آن Ù„ØØ¸Ù‡ Ù�اصله كمي با شاه داشت از اين ØØ±ÙƒØª شاه ناگهان ترسيد Ùˆ به هوا پريد Ùˆ از هولش يك دÙ�عه يك دور به دور خودش چرخيد Ùˆ بعد خودش را انداخت زير پاي شاه Ùˆ Ú¯Ù�ت : قبله عالم...
از اين ØØ±ÙƒØª جلاد دوباره صداي خنده به هوا رÙ�ت.
شاه كمي صبر كرد Ùˆ Ú¯Ù�ت : بايد ØÙƒÙ… را در مورد اين اØÙ…Ù‚ اجرا كني ! جلاد ØØ³Ø§Ø¨ÙŠ ÙŠÙƒÙ‡ خورد . خودش Ù�كر مي كرد كه Ù†Ù�ر آخر هم مانند بقيه Ø±Ø§ØØª برود پي كارش....در اين Ù�كر بود كه شاه دوباره Ù�ريا كشيد : پس منتظر Ú†ÙŠ هستي.ØŸ ني نواز نا باورانه به شاه نگاه ميكرد اما هنوز هم اميد وار بود تا شايد.......اما براي جلاد چاره اي نمانده بود جز اطاعت امر ... بعد از Ù„ØØ¸Ø§ØªÙŠ ØµØ¯Ø§ÙŠ Ù�رياد ني نواز به هوا خا ست........»
داستان كه تمام شد دوباره بناي خنده را گذاشت. Ú¯Ù�تم نكند در خيالت مرا به جاي ني نواز قصه ات Ù�رض كرده اي......ØŸ خنده مجال ØµØØ¨Øª را از او گرÙ�ت بود...با سر اشاره مثبت كرد ! بعد با زØÙ…ت Ú¯Ù�ت : آخر تو هم كمي بد
شانس هستي ها ...مواظب خودت باش...! برگشتم ديدم خانمش هم دارد ميخندد ! من هم خنده ام گرÙ�ته بود...ØØ§Ù„ا هر سه داشتيم ميخنديديم...!!! پايان
ني نواز مثل بيد داشت ميلرزيد . اميد داشت تا شاه دستور عÙ�Ùˆ او را هم صادر كند.اما شاه به ساز او نگاه ميكرد Ùˆ در عين ØØ§Ù„ از مغزش تصميم غريبي تراوش ميشد. پيش خودش مي Ú¯Ù�ت : هم سازش در ØØ¯ÙŠ Ø§Ø³Øª كه بتوان ØÙƒÙ… را اجرا كرد Ùˆ هم اينكه همگان بدانند كه ما هم هستيم وعظمت شاه برايشان بيشتر روشن شود.....!
به Ù…ØØ¶ اينكه اين Ù�كراز سرش گذشت با شدت Ù�رياد كشيد : جلا...............د !
جلاد كه در آن Ù„ØØ¸Ù‡ Ù�اصله كمي با شاه داشت از اين ØØ±ÙƒØª شاه ناگهان ترسيد Ùˆ به هوا پريد Ùˆ از هولش يك دÙ�عه يك دور به دور خودش چرخيد Ùˆ بعد خودش را انداخت زير پاي شاه Ùˆ Ú¯Ù�ت : قبله عالم...
از اين ØØ±ÙƒØª جلاد دوباره صداي خنده به هوا رÙ�ت.
شاه كمي صبر كرد Ùˆ Ú¯Ù�ت : بايد ØÙƒÙ… را در مورد اين اØÙ…Ù‚ اجرا كني ! جلاد ØØ³Ø§Ø¨ÙŠ ÙŠÙƒÙ‡ خورد . خودش Ù�كر مي كرد كه Ù†Ù�ر آخر هم مانند بقيه Ø±Ø§ØØª برود پي كارش....در اين Ù�كر بود كه شاه دوباره Ù�ريا كشيد : پس منتظر Ú†ÙŠ هستي.ØŸ ني نواز نا باورانه به شاه نگاه ميكرد اما هنوز هم اميد وار بود تا شايد.......اما براي جلاد چاره اي نمانده بود جز اطاعت امر ... بعد از Ù„ØØ¸Ø§ØªÙŠ ØµØ¯Ø§ÙŠ Ù�رياد ني نواز به هوا خا ست........»
داستان كه تمام شد دوباره بناي خنده را گذاشت. Ú¯Ù�تم نكند در خيالت مرا به جاي ني نواز قصه ات Ù�رض كرده اي......ØŸ خنده مجال ØµØØ¨Øª را از او گرÙ�ت بود...با سر اشاره مثبت كرد ! بعد با زØÙ…ت Ú¯Ù�ت : آخر تو هم كمي بد
شانس هستي ها ...مواظب خودت باش...! برگشتم ديدم خانمش هم دارد ميخندد ! من هم خنده ام گرÙ�ته بود...ØØ§Ù„ا هر سه داشتيم ميخنديديم...!!! پايان
Tuesday, June 11, 2002
ØÙƒØ§ÙŠØª ني نواز قسمت پنجم
شاه با انگشت سبابه Ùˆ شصت خود چانه اش را مي مالاند . سكوت عجيبي روي Ù†Ù�س ها سنگيني ميكرد. شا Ù‡ رو كرد به جلاد : «- ميدانم در Ù�كرت Ú†Ù‡ مي گذرد ! ØÙ‚ با تو است. نمي شود ساز را آن تو كرد ! جهنم...من
از خطاي اين مطرب گذشتم. سپس با چهره عصباني رو كرد به مطرب : «- مرديكه م�ت خور بخت با تو يار بود زود ازجلوي چشم من دور شو تا تصميم ديگري نگر�ته ام...»
مطرب تا اين را شنيد با دست پاچگي از جا پريد Ùˆ هنوز شلوارش را درست بالا نكشيده بود كه پا به Ù�رار گذاشت Ùˆ در ØØ§Ù„ÙŠ كه مي دويد شلوارش را گرÙ�ته بود كه پايين نياÙ�تد. صداي شليك خنده به هوا رÙ�ت. تماشاچيان از ته دل ميخنديدند.انگار براي ديدن نمايش به آنجا آمده بودند.
خود شاه از ديدن اين صØÙ†Ù‡ داشت از خنده روده بر ميشد Ùˆ از چشمهايش اشك ميريخت. پيش خودش به خود دست مريزاد ميگÙ�ت كه يك چنين تÙ�ريØÙŠ Ø±Ø§ براي خود Ù…ØÙŠØ§ كرده است. كمي گذشت Ùˆ خنده ها Ù�رو كش كرد.
شاه كمي خودش را جابجا كرد و قيا�ه جدي تري به خود گر�ت و گ�ت: «- ن�ر بعدي را بياوريد...! » ن�ر بعدي نوازنده تار بود.
جلاد همان مراØÙ„ اجراي ØÙƒÙ… را تكرار كرد. يعني دستانش را بست Ùˆ او را به ØØ§Ù„ت چهار دست Ùˆ پا در آورد. اما تار هم در ØØ¯ Ùˆ اندازه هايي نبود كه بتوان با آن ØÙƒÙ… شاهي را اجرا كرد.شاه مدتي تظاهر به تÙ�كر كرد
و سپس گ�ت: «- مرديكه پدر سوخته تو هم پاشو برو گمشو تا تصميم ديگري نگر�ته ام...»
Ù�رار نوازنده تار نيز مانند Ù†Ù�ر قبل شديدا’’ باعث تÙ�Ø±ÙŠØ Ùˆ خنده ØØ¶Ø§Ø± شد. شاه Ù�رار او را با انگشت نشان ميداد Ùˆ ميخندد. به همين ترتيب نوازندگان ديگر يك به يك از مهلكه جان سالم به در مي بردند Ùˆ باعث تÙ�Ø±ÙŠØ ØØ¶Ø§Ø± Ùˆ
به خصوص شاه ميشدند تا اينكه نوبت به ن�ر آخر رسيد. او نوازنده ني بود !.......ادامه دارد
صور
شاه با انگشت سبابه Ùˆ شصت خود چانه اش را مي مالاند . سكوت عجيبي روي Ù†Ù�س ها سنگيني ميكرد. شا Ù‡ رو كرد به جلاد : «- ميدانم در Ù�كرت Ú†Ù‡ مي گذرد ! ØÙ‚ با تو است. نمي شود ساز را آن تو كرد ! جهنم...من
از خطاي اين مطرب گذشتم. سپس با چهره عصباني رو كرد به مطرب : «- مرديكه م�ت خور بخت با تو يار بود زود ازجلوي چشم من دور شو تا تصميم ديگري نگر�ته ام...»
مطرب تا اين را شنيد با دست پاچگي از جا پريد Ùˆ هنوز شلوارش را درست بالا نكشيده بود كه پا به Ù�رار گذاشت Ùˆ در ØØ§Ù„ÙŠ كه مي دويد شلوارش را گرÙ�ته بود كه پايين نياÙ�تد. صداي شليك خنده به هوا رÙ�ت. تماشاچيان از ته دل ميخنديدند.انگار براي ديدن نمايش به آنجا آمده بودند.
خود شاه از ديدن اين صØÙ†Ù‡ داشت از خنده روده بر ميشد Ùˆ از چشمهايش اشك ميريخت. پيش خودش به خود دست مريزاد ميگÙ�ت كه يك چنين تÙ�ريØÙŠ Ø±Ø§ براي خود Ù…ØÙŠØ§ كرده است. كمي گذشت Ùˆ خنده ها Ù�رو كش كرد.
شاه كمي خودش را جابجا كرد و قيا�ه جدي تري به خود گر�ت و گ�ت: «- ن�ر بعدي را بياوريد...! » ن�ر بعدي نوازنده تار بود.
جلاد همان مراØÙ„ اجراي ØÙƒÙ… را تكرار كرد. يعني دستانش را بست Ùˆ او را به ØØ§Ù„ت چهار دست Ùˆ پا در آورد. اما تار هم در ØØ¯ Ùˆ اندازه هايي نبود كه بتوان با آن ØÙƒÙ… شاهي را اجرا كرد.شاه مدتي تظاهر به تÙ�كر كرد
و سپس گ�ت: «- مرديكه پدر سوخته تو هم پاشو برو گمشو تا تصميم ديگري نگر�ته ام...»
Ù�رار نوازنده تار نيز مانند Ù†Ù�ر قبل شديدا’’ باعث تÙ�Ø±ÙŠØ Ùˆ خنده ØØ¶Ø§Ø± شد. شاه Ù�رار او را با انگشت نشان ميداد Ùˆ ميخندد. به همين ترتيب نوازندگان ديگر يك به يك از مهلكه جان سالم به در مي بردند Ùˆ باعث تÙ�Ø±ÙŠØ ØØ¶Ø§Ø± Ùˆ
به خصوص شاه ميشدند تا اينكه نوبت به ن�ر آخر رسيد. او نوازنده ني بود !.......ادامه دارد
صور
Monday, May 27, 2002
ØÙƒØ§ÙŠØª ني نواز قسمت چهارم
شاه در اين Ù�كر بود كه اجراي ØÙƒÙ… شيطنت آميز خود را از كدام يك از اين بي نوا ها شروع كند كه ديد جلاد دست انداخت Ø®Ù�ت يكي از آن Ù�لك زده ها را چسبيد Ùˆ كشان كشان آورد نزديك. او نوازنده ضرب بود. شاه چيزي Ù†Ú¯Ù�ت ØŒ اما تبسمي روي لب داشت . مثل اين بود كه ديگر اين ما جرا برايش يك تÙ�Ø±ÙŠØ Ø´Ø¯Ù‡ بود. عابران از همه جا بي خبر هم به خيل بينندگان مدام اضاÙ�Ù‡ ميشدند تا ØØ³ كنجكاوي خود را ارضاء كنند Ùˆ از علت تجمع سر در بياورند. تمام چشمها به بازيگران اين معركه يعني شاه ØŒ جلاد Ùˆ مطربان دوخته شده بود.
جلاد مطرب را به ØØ§Ù„تي در آورد تا بتواند Ø±Ø§ØØª تر ØÙƒÙ… را اجرا كند ! مطرب التماس ميكرد ØŒ اشك ميريخت ØŒ طلب بخشش مي نمود ...جلاد دستهايش را بست Ùˆ شلوار او به زور پايين كشيد . چشمها از ØØ¯Ù‚Ù‡ داشت بيرون ميزد.
نوازندگان چهار ستون بدنشان ميلرزيد. انگار سكه هايي كه خورده بودند به صورتي نا مريي داشت از دماغشان بيرون ميريخت . صØÙ†Ù‡ غريبي بود . نوازنده ضرب چهار دست Ùˆ پا روي زمين داشت ضجه ميزد . انگا ر كه اجراي ØÙƒÙ… شروع شده بود !
جلاد تمبك را به دست گرÙ�ت Ùˆ كمي بالا پايين كرد. اين نكته Ù�كرش را شديدا‘‘ مشغول كرده بود كه چطور اين لامصب را در ما ØªØØª اين بي نوا جاي دهد ! هي يك نگاهي به ÙƒÙ�Ù„ مطرب مي انداخت Ùˆ يك نگاه به ساز، Ùˆ اين
تكرر نگاه هاي جلاد به ساز Ùˆ ما ØªØØª مطرب باعث شد كه شاه بيشتر خنده اش بگيرد اما شاه در ØØ§Ù„ÙŠ كه سعي ميكرد مانع از خنده خود شود رو به جلاد كرد Ùˆ Ú¯Ù�ت : مرديكه منتظر Ú†Ù‡ هستي !ØŸ نمي خواهي ØÙƒÙ… ما را اجرا
كني ؟
جلاد بيچاره كه تا كنون يك چنين موردي به پستش نخورده بود باز نگاهي به ساز Ùˆ سپس كون ور قلمبيده مطرب كرد Ùˆ سرش را خاراند ! چطور ميبايد اين كار را انجام ميداد ØŸ از طرÙ�ÙŠ تعلل او ميتوانست خشم شاه را برانگيزد Ùˆ برايش گران تمام شود ! او خود ØØ±Ø§Ø³Ø§Ù† بود !
گيجي Ùˆ سر در گمي جلاد شاه را بيشتر به خنده مي انداخت ØŒ تا ØØ¯ÙŠ ÙƒÙ‡ تني چند از نزديكان Ùˆ مقربان جرأت پيدا كردند تا از شاه بخواهند تا به آن بيچارگان امان دهد Ùˆ از سر تقصيرشان در گذرد.... ادامه دارد
شاه در اين Ù�كر بود كه اجراي ØÙƒÙ… شيطنت آميز خود را از كدام يك از اين بي نوا ها شروع كند كه ديد جلاد دست انداخت Ø®Ù�ت يكي از آن Ù�لك زده ها را چسبيد Ùˆ كشان كشان آورد نزديك. او نوازنده ضرب بود. شاه چيزي Ù†Ú¯Ù�ت ØŒ اما تبسمي روي لب داشت . مثل اين بود كه ديگر اين ما جرا برايش يك تÙ�Ø±ÙŠØ Ø´Ø¯Ù‡ بود. عابران از همه جا بي خبر هم به خيل بينندگان مدام اضاÙ�Ù‡ ميشدند تا ØØ³ كنجكاوي خود را ارضاء كنند Ùˆ از علت تجمع سر در بياورند. تمام چشمها به بازيگران اين معركه يعني شاه ØŒ جلاد Ùˆ مطربان دوخته شده بود.
جلاد مطرب را به ØØ§Ù„تي در آورد تا بتواند Ø±Ø§ØØª تر ØÙƒÙ… را اجرا كند ! مطرب التماس ميكرد ØŒ اشك ميريخت ØŒ طلب بخشش مي نمود ...جلاد دستهايش را بست Ùˆ شلوار او به زور پايين كشيد . چشمها از ØØ¯Ù‚Ù‡ داشت بيرون ميزد.
نوازندگان چهار ستون بدنشان ميلرزيد. انگار سكه هايي كه خورده بودند به صورتي نا مريي داشت از دماغشان بيرون ميريخت . صØÙ†Ù‡ غريبي بود . نوازنده ضرب چهار دست Ùˆ پا روي زمين داشت ضجه ميزد . انگا ر كه اجراي ØÙƒÙ… شروع شده بود !
جلاد تمبك را به دست گرÙ�ت Ùˆ كمي بالا پايين كرد. اين نكته Ù�كرش را شديدا‘‘ مشغول كرده بود كه چطور اين لامصب را در ما ØªØØª اين بي نوا جاي دهد ! هي يك نگاهي به ÙƒÙ�Ù„ مطرب مي انداخت Ùˆ يك نگاه به ساز، Ùˆ اين
تكرر نگاه هاي جلاد به ساز Ùˆ ما ØªØØª مطرب باعث شد كه شاه بيشتر خنده اش بگيرد اما شاه در ØØ§Ù„ÙŠ كه سعي ميكرد مانع از خنده خود شود رو به جلاد كرد Ùˆ Ú¯Ù�ت : مرديكه منتظر Ú†Ù‡ هستي !ØŸ نمي خواهي ØÙƒÙ… ما را اجرا
كني ؟
جلاد بيچاره كه تا كنون يك چنين موردي به پستش نخورده بود باز نگاهي به ساز Ùˆ سپس كون ور قلمبيده مطرب كرد Ùˆ سرش را خاراند ! چطور ميبايد اين كار را انجام ميداد ØŸ از طرÙ�ÙŠ تعلل او ميتوانست خشم شاه را برانگيزد Ùˆ برايش گران تمام شود ! او خود ØØ±Ø§Ø³Ø§Ù† بود !
گيجي Ùˆ سر در گمي جلاد شاه را بيشتر به خنده مي انداخت ØŒ تا ØØ¯ÙŠ ÙƒÙ‡ تني چند از نزديكان Ùˆ مقربان جرأت پيدا كردند تا از شاه بخواهند تا به آن بيچارگان امان دهد Ùˆ از سر تقصيرشان در گذرد.... ادامه دارد
Saturday, May 25, 2002
ØÙƒØ§ÙŠØª ني نواز قسمت سوم
نوازندگان از بركت Ùˆ لطÙ� شاهانه مدتي براي خودشان گشتند Ùˆ مشغول تÙ�Ø±ÙŠØ Ùˆ عيش Ùˆ نوش شدند Ù€ البته بجز ني نواز كه چيز دندان گيري نصيبش نشده بود . بعد از مدتي كه ÙƒÙ�گيرشان به ته ديگ خورد بار ديگر دور يگديگر گرد آمدند Ùˆ كار سابق را از پيش گرÙ�تند. مدتي نيز به همين منوال گذشت تا اينكه آن شاه بار ديگر گذارش از همان شهر اÙ�تاد Ùˆ پيش خود Ú¯Ù�ت بهتر است باز هم از همان معبر عبور كنيم ØŒ بلكه از ترنم Ùˆ نواي ساز آن گروه بهره اي بريم Ùˆ دلي شاد كنيم، Ùˆ همان كرد.
نوازندگان مشغول اجراي قطعه اي بودند كه ناگهان متوجه خيل شاهي شدند.اما اين بار از آنجايي كه مزه سكه هاي طلا زير دندانهايشان مانده بود ØŒ به طمع درياÙ�ت انعام مجدد خواستند كه بهتر بنوازند.اما چون كار هنر با ØØ³ Ùˆ ØØ§Ù„ Ùˆ دل همراه است، نتيجه كار معكوس از آب در آمد Ùˆ ØØ³Ø§Ø¨ÙŠ Ø®Ø§Ø±Ø¬ زدند...! شاه كمي گوش كرد Ùˆ هر Ù„ØØ¸Ù‡ ابروانش بيشتر در هم گره ميخورد Ùˆ به Ù†Ø§Ø±Ø§ØØªÙŠ Ø§Ø´ اÙ�زوده مي شد .تا آنجا كه قبل از اتمام قطعه دستور داد تا سربازان با جبر Ùˆ بي ØØ±Ù…تي آنها را تا Ù…ØÙ„ كجاوه ÙŠ شاه خركش كردند Ùˆ به ØØ¶ÙˆØ± آوردند.
اكنون شاه ايستاده بود Ùˆ در ØØ§Ù„ÙŠ كه نگاهش را تك تك روي نوازندگان مي لغزاند با عصبانيت Ú¯Ù�ت : اي ØØ±Ø§Ù…زاده ها آن روز اين همه خرجتان كردم Ùˆ Ø§ØØªØ±Ø§Ù… برايتان قا يل شدم..... اين Ú†Ù‡ اÙ�تضاØÙŠ Ø¨ÙˆØ¯ كه به بار آورديد !!ØŸ
نوازندگان از Ù�رط خجالت سرهايشان را پا يين انداخته بودند. شاه كمي مكث كرد سپس لبخند مرموزي روي چهره اش نشست كه ØØ§ÙƒÙŠ Ø§Ø² تصميمي بود كه به مخيله اش خطور كرده ØŒ سپس Ù�رياد زد : جلاد....!
رنگ از چهره ØØ§Ø¶Ø±Ø§Ù† پريد. Ù�ضاي سنگيني ØÙƒÙ…Ù�رما شد Ùˆ بدنهاي نوازندگان شروع به لرزه كرد.
ناگهان يك نكره بد تركيب Ùˆ بد قواره مثل ديو بي شاخ Ùˆ دم پريد وسط. يك شمشيري به خودش بسته بود كه زهره هر كسي را آب ميكرد. آمد جلو تعظيم كرد Ùˆ به نشانه Ø§ØØªØ±Ø§Ù… روي يك زانوي خود نشست Ùˆ Ú¯Ù�ت : امر بÙ�رماييد
سرور من .
شاه Ú¯Ù�ت : كار سختي برايت دارم... كاري كه تا Ø¨ØØ§Ù„ مشابه آن را انجام نداده اي...! جلاد تعجب كرد اما بروي خودش نياورد Ùˆ Ú¯Ù�ت : من مطيع امر Ø§Ø¹Ù„ÙŠØØ¶Ø±Øª اقدس همايوني هستم.
شاه Ú¯Ù�ت : مي دانم كه عادت كرده اي كه با يك ضربه سر Ù…ØÙƒÙˆÙ…ين را از تن جدا سازي Ùˆ بروي دنبال كارت اما اين بار...خنده اي كرد Ùˆ Ú¯Ù�ت : بايد ساز هر يك از اين اØÙ…Ù‚ ها را هر طوري كه مي شود در ما ØªØØªØ´Ø§Ù† كني تا
همگان بدانند كه شاه Ù…Ù�ت خور نمي پروراند ...! رÙ�ته اند سكه ها را كوÙ�ت كرده اند ØØ§Ù„ا ببين چطور مي زنند ! ادامه دارد
نوازندگان از بركت Ùˆ لطÙ� شاهانه مدتي براي خودشان گشتند Ùˆ مشغول تÙ�Ø±ÙŠØ Ùˆ عيش Ùˆ نوش شدند Ù€ البته بجز ني نواز كه چيز دندان گيري نصيبش نشده بود . بعد از مدتي كه ÙƒÙ�گيرشان به ته ديگ خورد بار ديگر دور يگديگر گرد آمدند Ùˆ كار سابق را از پيش گرÙ�تند. مدتي نيز به همين منوال گذشت تا اينكه آن شاه بار ديگر گذارش از همان شهر اÙ�تاد Ùˆ پيش خود Ú¯Ù�ت بهتر است باز هم از همان معبر عبور كنيم ØŒ بلكه از ترنم Ùˆ نواي ساز آن گروه بهره اي بريم Ùˆ دلي شاد كنيم، Ùˆ همان كرد.
نوازندگان مشغول اجراي قطعه اي بودند كه ناگهان متوجه خيل شاهي شدند.اما اين بار از آنجايي كه مزه سكه هاي طلا زير دندانهايشان مانده بود ØŒ به طمع درياÙ�ت انعام مجدد خواستند كه بهتر بنوازند.اما چون كار هنر با ØØ³ Ùˆ ØØ§Ù„ Ùˆ دل همراه است، نتيجه كار معكوس از آب در آمد Ùˆ ØØ³Ø§Ø¨ÙŠ Ø®Ø§Ø±Ø¬ زدند...! شاه كمي گوش كرد Ùˆ هر Ù„ØØ¸Ù‡ ابروانش بيشتر در هم گره ميخورد Ùˆ به Ù†Ø§Ø±Ø§ØØªÙŠ Ø§Ø´ اÙ�زوده مي شد .تا آنجا كه قبل از اتمام قطعه دستور داد تا سربازان با جبر Ùˆ بي ØØ±Ù…تي آنها را تا Ù…ØÙ„ كجاوه ÙŠ شاه خركش كردند Ùˆ به ØØ¶ÙˆØ± آوردند.
اكنون شاه ايستاده بود Ùˆ در ØØ§Ù„ÙŠ كه نگاهش را تك تك روي نوازندگان مي لغزاند با عصبانيت Ú¯Ù�ت : اي ØØ±Ø§Ù…زاده ها آن روز اين همه خرجتان كردم Ùˆ Ø§ØØªØ±Ø§Ù… برايتان قا يل شدم..... اين Ú†Ù‡ اÙ�تضاØÙŠ Ø¨ÙˆØ¯ كه به بار آورديد !!ØŸ
نوازندگان از Ù�رط خجالت سرهايشان را پا يين انداخته بودند. شاه كمي مكث كرد سپس لبخند مرموزي روي چهره اش نشست كه ØØ§ÙƒÙŠ Ø§Ø² تصميمي بود كه به مخيله اش خطور كرده ØŒ سپس Ù�رياد زد : جلاد....!
رنگ از چهره ØØ§Ø¶Ø±Ø§Ù† پريد. Ù�ضاي سنگيني ØÙƒÙ…Ù�رما شد Ùˆ بدنهاي نوازندگان شروع به لرزه كرد.
ناگهان يك نكره بد تركيب Ùˆ بد قواره مثل ديو بي شاخ Ùˆ دم پريد وسط. يك شمشيري به خودش بسته بود كه زهره هر كسي را آب ميكرد. آمد جلو تعظيم كرد Ùˆ به نشانه Ø§ØØªØ±Ø§Ù… روي يك زانوي خود نشست Ùˆ Ú¯Ù�ت : امر بÙ�رماييد
سرور من .
شاه Ú¯Ù�ت : كار سختي برايت دارم... كاري كه تا Ø¨ØØ§Ù„ مشابه آن را انجام نداده اي...! جلاد تعجب كرد اما بروي خودش نياورد Ùˆ Ú¯Ù�ت : من مطيع امر Ø§Ø¹Ù„ÙŠØØ¶Ø±Øª اقدس همايوني هستم.
شاه Ú¯Ù�ت : مي دانم كه عادت كرده اي كه با يك ضربه سر Ù…ØÙƒÙˆÙ…ين را از تن جدا سازي Ùˆ بروي دنبال كارت اما اين بار...خنده اي كرد Ùˆ Ú¯Ù�ت : بايد ساز هر يك از اين اØÙ…Ù‚ ها را هر طوري كه مي شود در ما ØªØØªØ´Ø§Ù† كني تا
همگان بدانند كه شاه Ù…Ù�ت خور نمي پروراند ...! رÙ�ته اند سكه ها را كوÙ�ت كرده اند ØØ§Ù„ا ببين چطور مي زنند ! ادامه دارد
Tuesday, May 21, 2002
ØÙƒØ§ÙŠØª ني نواز قسمت دوم
برگشتم داخل اتاق. آقا خنده اش بريده بود.داشت اشكهايش را پاك مي كرد. صدايش را كمي صا� كرد وگ�ت : مگر داستان ني نواز را نشنيده اي...؟ منتظر جواب من نشد. پس بگذار برايت بگويم چرا ميخندم...
«ـ روزي شاهي از شهري عبور مي كرد- ØØ§Ù„ا كدام شاه Ùˆ Ú†Ù‡ شهري خدا مي داند، از قضا به گروهي از نوازندگان دوره گرد برخورد كه مشغول اجراي موسيقي بودند Ùˆ چنان غرق در ØØ§Ù„ Ùˆ هواي خود كه متوجه ØØ¶ÙˆØ±
شاه Ùˆ خيل همراهش نشدند. شاه دستور ايست داد. به نواي خوش Ùˆ دل نشين سازها گوش سپرد Ùˆ به دلش نشست. پس از اتمام قطعه دستور داد تا نوازندگان به شرÙ� ØØ¶ÙˆØ± رسند. سپس به خزانه دار خود امر كرد كه از خزانه شاهي هر يك را به قدر گنجايش سازش ØŒ زر دهند ـگويا اين شاه هم تمامي خدم Ùˆ ØØ´Ù… Ùˆ دارايي خود را به دنبال خود يدك مي كشيده ØŒ القصه نوازنده ضرب نانش در روغن بود ØŒ همينطور نوازندگان تار ØŒ سنتور Ùˆ...كه از هولشان سريع سازهايشان را شكستند تا تمام Ùˆ كمال از الطاÙ� ملوكانه بهره مند شوند. نوبت به نوازنده ني رسيد. هر Ú†Ù‡ كرد بيش از تعداد اندكي در سازش جاي نگرÙ�ت وناچار پس از دست بوسي قبله عالم هر كس به دنبال كار خويش روان شد...ادامه دارد
برگشتم داخل اتاق. آقا خنده اش بريده بود.داشت اشكهايش را پاك مي كرد. صدايش را كمي صا� كرد وگ�ت : مگر داستان ني نواز را نشنيده اي...؟ منتظر جواب من نشد. پس بگذار برايت بگويم چرا ميخندم...
«ـ روزي شاهي از شهري عبور مي كرد- ØØ§Ù„ا كدام شاه Ùˆ Ú†Ù‡ شهري خدا مي داند، از قضا به گروهي از نوازندگان دوره گرد برخورد كه مشغول اجراي موسيقي بودند Ùˆ چنان غرق در ØØ§Ù„ Ùˆ هواي خود كه متوجه ØØ¶ÙˆØ±
شاه Ùˆ خيل همراهش نشدند. شاه دستور ايست داد. به نواي خوش Ùˆ دل نشين سازها گوش سپرد Ùˆ به دلش نشست. پس از اتمام قطعه دستور داد تا نوازندگان به شرÙ� ØØ¶ÙˆØ± رسند. سپس به خزانه دار خود امر كرد كه از خزانه شاهي هر يك را به قدر گنجايش سازش ØŒ زر دهند ـگويا اين شاه هم تمامي خدم Ùˆ ØØ´Ù… Ùˆ دارايي خود را به دنبال خود يدك مي كشيده ØŒ القصه نوازنده ضرب نانش در روغن بود ØŒ همينطور نوازندگان تار ØŒ سنتور Ùˆ...كه از هولشان سريع سازهايشان را شكستند تا تمام Ùˆ كمال از الطاÙ� ملوكانه بهره مند شوند. نوبت به نوازنده ني رسيد. هر Ú†Ù‡ كرد بيش از تعداد اندكي در سازش جاي نگرÙ�ت وناچار پس از دست بوسي قبله عالم هر كس به دنبال كار خويش روان شد...ادامه دارد
Wednesday, May 15, 2002
ØÙƒØ§ÙŠØª ني نواز قسمت اول
بعضي از اوقات كه ØØ³ Ùˆ ØØ§Ù„ÙŠ پيدا ميكنم، مي روم سراغ ني ام.كمي با كوكش ور ميروم ØŒ بالا Ùˆ پاييني مي كنم Ùˆ بعد شروع ميكنم به نواختن. ساز عجيبي است. صداي غريبي از آن بيرون مي آيد.اين نكته هنوز هم برايم سؤال است كه چطور اين نوا از درون اين لوله تهي Ùˆ تو خالي توليد ميشود؟ صداي ني برايم هميشه يك ØØ§Ù„ت وصÙ� ناپذيري ايجاد ميكند.يك ØØ§Ù„ت شور Ùˆ از خود بي خودي . طوري كه انگار ساز با من يكي ميشود Ùˆ از اين ØØ§Ù„ت عرÙ�اني كه در من به وجود مي آورد مست ميشوم...
چندي پيش مهماني داشتم.يكي از دوستان قديمي . از قضا ني من در گوشه اتاق جا مانده بود، چرا كه عموما‘‘ سعي ميكنم سازم را در معرض ديد قرار ندهم. آقا تا چشمش به ني اÙ�تاد لبخند موزيانه اي زد Ùˆ پرسيد: Ù€ هه هه، اون ني است ØŸ نميدانم اين خنده زير زيركي او از كدام تÙ�كري در مغزش ريشه ميگرÙ�ت زيرا هر Ú†Ù‡ بود باعث شد كه خنده اش بيشتر شود. بعد ادامه داد: Ù€ بيا Ùˆ كمي بزن...هر Ú†Ù‡ Ø·Ù�ره رÙ�تم اÙ�اقه نكرد.پايش را كرده بود توي يك ÙƒÙ�Ø´ كه تا نزني نمي شود! آنقدر اصرار كرد كه از رو رÙ�تم.اما شروع كردن همان Ùˆ خنديدن طرÙ� همان.ØØ§Ù„ا نخند Ùˆ كي بخند.يك دقيقه نشده بود كه ديدم Ù†Ù�سش دارد بند مي آيد ! مكث كردم. از عكس العمل او دلگير شده بودم . با Ù†Ø§Ø±Ø§ØØªÙŠ Ú¯Ù�تم: براي خنده نيست ها !
در ØØ§Ù„ÙŠ كه از زور خنده سرخ شده بود Ùˆ به زØÙ…ت ØµØØ¨Øª ميكرد Ú¯Ù�ت : - ببخشيد... ببخشيد...خوب ... بزن بزن...اما تا شروع كردم دوباره از خنده ريسه رÙ�ت.صورتش شد مثل لبو.Ù†Ù�سش بند آمد. خانمش از ترس چند ضربه به پشتش زد انگار كه چيزي در گلويش گير كرده باشد. كمي ترسيدم. بلند شدم ني را از اتاق بردم بيرون. آخر تا چشمش به ساز مي اÙ�تاد خنده امانش را مي بريد. انگار كه به آن ØØ³Ø§Ø³ÙŠØª پيدا كرده بود...
بعضي از اوقات كه ØØ³ Ùˆ ØØ§Ù„ÙŠ پيدا ميكنم، مي روم سراغ ني ام.كمي با كوكش ور ميروم ØŒ بالا Ùˆ پاييني مي كنم Ùˆ بعد شروع ميكنم به نواختن. ساز عجيبي است. صداي غريبي از آن بيرون مي آيد.اين نكته هنوز هم برايم سؤال است كه چطور اين نوا از درون اين لوله تهي Ùˆ تو خالي توليد ميشود؟ صداي ني برايم هميشه يك ØØ§Ù„ت وصÙ� ناپذيري ايجاد ميكند.يك ØØ§Ù„ت شور Ùˆ از خود بي خودي . طوري كه انگار ساز با من يكي ميشود Ùˆ از اين ØØ§Ù„ت عرÙ�اني كه در من به وجود مي آورد مست ميشوم...
چندي پيش مهماني داشتم.يكي از دوستان قديمي . از قضا ني من در گوشه اتاق جا مانده بود، چرا كه عموما‘‘ سعي ميكنم سازم را در معرض ديد قرار ندهم. آقا تا چشمش به ني اÙ�تاد لبخند موزيانه اي زد Ùˆ پرسيد: Ù€ هه هه، اون ني است ØŸ نميدانم اين خنده زير زيركي او از كدام تÙ�كري در مغزش ريشه ميگرÙ�ت زيرا هر Ú†Ù‡ بود باعث شد كه خنده اش بيشتر شود. بعد ادامه داد: Ù€ بيا Ùˆ كمي بزن...هر Ú†Ù‡ Ø·Ù�ره رÙ�تم اÙ�اقه نكرد.پايش را كرده بود توي يك ÙƒÙ�Ø´ كه تا نزني نمي شود! آنقدر اصرار كرد كه از رو رÙ�تم.اما شروع كردن همان Ùˆ خنديدن طرÙ� همان.ØØ§Ù„ا نخند Ùˆ كي بخند.يك دقيقه نشده بود كه ديدم Ù†Ù�سش دارد بند مي آيد ! مكث كردم. از عكس العمل او دلگير شده بودم . با Ù†Ø§Ø±Ø§ØØªÙŠ Ú¯Ù�تم: براي خنده نيست ها !
در ØØ§Ù„ÙŠ كه از زور خنده سرخ شده بود Ùˆ به زØÙ…ت ØµØØ¨Øª ميكرد Ú¯Ù�ت : - ببخشيد... ببخشيد...خوب ... بزن بزن...اما تا شروع كردم دوباره از خنده ريسه رÙ�ت.صورتش شد مثل لبو.Ù†Ù�سش بند آمد. خانمش از ترس چند ضربه به پشتش زد انگار كه چيزي در گلويش گير كرده باشد. كمي ترسيدم. بلند شدم ني را از اتاق بردم بيرون. آخر تا چشمش به ساز مي اÙ�تاد خنده امانش را مي بريد. انگار كه به آن ØØ³Ø§Ø³ÙŠØª پيدا كرده بود...
Monday, May 13, 2002
راستي ØŒ ديدم كه دوست خوبم امير ØØ³Ø§Ø¨Ø¯Ø§Ø± نوشتن را از سر گرÙ�ته است. آرزوي موÙ�قيت Ùˆ كاميابي برايش دارم.
Wednesday, May 08, 2002
چندي است به اين موضوع �كر ميكنم كه اگر بميرم تكلي� وب لاگم چه ميشود! يعني دوست دارم اگر اين ات�اق بيا�تد خبرش در وب لاگ خودم بيايد ، پايان كار مشخص شود.
ديروز پيش شهريار بودم. ياد اين قضيه ا�تادم. به او گ�تم اسم رمز مرا بگير و داشته باش ، اگر مردم خبرش را در وب لاگم درج كن.خيلي جالب ميشود نه !؟
خنده اش گر�ت و گ�ت اث�اقا‘‘ ديروز نزديك بود يك ماشين به من بزند كه باعث شد خود من هم به اين نتيجه برسم ! اگر بميرم وب لاگم چه ميشود!
خلاصه هر دو ، لاگين و پسوردها يمان را به هم داديم !
ديروز پيش شهريار بودم. ياد اين قضيه ا�تادم. به او گ�تم اسم رمز مرا بگير و داشته باش ، اگر مردم خبرش را در وب لاگم درج كن.خيلي جالب ميشود نه !؟
خنده اش گر�ت و گ�ت اث�اقا‘‘ ديروز نزديك بود يك ماشين به من بزند كه باعث شد خود من هم به اين نتيجه برسم ! اگر بميرم وب لاگم چه ميشود!
خلاصه هر دو ، لاگين و پسوردها يمان را به هم داديم !
Monday, May 06, 2002
بعد از مدتي به اين نتيجه رسيدم كه نوشتن سخت است. نميشود هميشه زياد Ùˆ در عين ØØ§Ù„ خوب نوشت Ù€ عجب كشÙ� بزرگي كردم!
ØØ§Ù„ا خوبه روزنامه نگار نشدم، Ùˆ سردبير هم خودم هستم وگرنه با اين وضعيتي كه من مي نويسم Ù‡Ù�ته دوم كارم اخراج بودم.اشكال كار اينجاست كه مطلب دارم اما نميدانم چطوري جمع Ùˆ جورشان كنم.براي همين به صراÙ�ت اÙ�تادم چند تا از نوشته هاي قديمي ام را بياورم. يادم آمد سال 70 يك داستان كوتاه نوشته بودم . الان يك Ù‡Ù�ته است كه دارم دنبالش ميگردم اما لا مصب نيست كه نيست.انگار آب شده رÙ�ته توي زمين.تمام خنزرپنزر هايم را ريختم به هم،اما پيدايش نكردم. هر چند كه از دولتي سر اين جستجو خيلي از گمگشته هايم را ياÙ�تم،اما در هر ØØ§Ù„ Ø³Ø§ØØ±Ù‡ خانم را پيدا نكردم Ù€ اين اسمش بود.
آدم وقتي مطلبي را مينويسد چقدر سختش مي آيد كه دوباره بنشيند Ùˆ همان را يك بار ديگر از ØØ§Ù�ظه اش بريزد روي كاغد.مثل اين است كه مادري بچه اي را كه زاييده است دوباره بزايد! مگر ميشود ØŸ اما چاره اي نبود.نشستم دوباره نوشتم.دوباره زاييدمش . هر چند كه Ø³Ø§ØØ±Ù‡ خانم الان 10 سال را پر كرده اما نا سلامتي دوباره متولد شده است ØŒ بهتر نيست اسمش را عوض كنم !ØŸ
ØØ§Ù„ا خوبه روزنامه نگار نشدم، Ùˆ سردبير هم خودم هستم وگرنه با اين وضعيتي كه من مي نويسم Ù‡Ù�ته دوم كارم اخراج بودم.اشكال كار اينجاست كه مطلب دارم اما نميدانم چطوري جمع Ùˆ جورشان كنم.براي همين به صراÙ�ت اÙ�تادم چند تا از نوشته هاي قديمي ام را بياورم. يادم آمد سال 70 يك داستان كوتاه نوشته بودم . الان يك Ù‡Ù�ته است كه دارم دنبالش ميگردم اما لا مصب نيست كه نيست.انگار آب شده رÙ�ته توي زمين.تمام خنزرپنزر هايم را ريختم به هم،اما پيدايش نكردم. هر چند كه از دولتي سر اين جستجو خيلي از گمگشته هايم را ياÙ�تم،اما در هر ØØ§Ù„ Ø³Ø§ØØ±Ù‡ خانم را پيدا نكردم Ù€ اين اسمش بود.
آدم وقتي مطلبي را مينويسد چقدر سختش مي آيد كه دوباره بنشيند Ùˆ همان را يك بار ديگر از ØØ§Ù�ظه اش بريزد روي كاغد.مثل اين است كه مادري بچه اي را كه زاييده است دوباره بزايد! مگر ميشود ØŸ اما چاره اي نبود.نشستم دوباره نوشتم.دوباره زاييدمش . هر چند كه Ø³Ø§ØØ±Ù‡ خانم الان 10 سال را پر كرده اما نا سلامتي دوباره متولد شده است ØŒ بهتر نيست اسمش را عوض كنم !ØŸ
Tuesday, April 30, 2002
كابوس قسمت پنجم
‹›« ببين در هر صورت گلدوزي Ùˆ ØÙ„قه ملقه را ول كن Ùˆ از اين بچه بازيها دست بردار.گور پدر همه Ùˆ هر كاري كه ميكنند. اصلا‘‘ به تو Ú†Ù‡ دخلي دارد.ØŸ توÙ�كر خودت باش...من ديگر نمي توانم بيش از اين بنشينم Ùˆ شاهد آب شدنت باشم. هر چيزي از اين نوع اÙ�كار كه توي آن كله ات داري در بياور Ùˆ همين جا چال كن...بلند شو امروز بايد تكليÙ� اين كارمشخص شود...ميرويم خانه ÙŠ آنها...»
صداي خشك كشيده شدن پايه هاي صندلي روي ÙƒÙ� پوش سالن شنيده شد. من ديگر ادامه ØµØØ¨Øª آنها را نشنيدم. بدنم تازه گرم شده بود.اطراÙ� را نگاه كردم.كمي از شلوغي آنجا كاسته شده بود ونشستن تازه مي طلبيد، اما ديگر
انگيزه اي نداشتم. كمي بعد از آنها از پله ها آمدم پايين.ناخود آگاه برگشتم بالا را نگاه كردم. انگار يك خاطره ، نه ، يك كابوس به خاطرات قبلي ام در طبقه دوبلكس كا�ه اضا�ه شده و جا خوش كرده بود. زدم بيرون.
كنار در كاÙ�Ù‡ مكث كردم.سر باران هنوز باز بود. هوا داشت تاريك ميشد.آسمان به قرمزي ميزد.اين استراق سمع ناخواسته ØØ§Ù„Ù… را گرÙ�ته بود.مثل اين بود كه اÙ�كار او در من سرايت كرده باشد Ùˆ يا رد پاي چندش آوري روي Ø§ØØ³Ø§Ø³Ø§Øª نرم شده ÙŠ من بجا گذاشته بود تا عصر باراني مرا خراب كند. از پشت سر او را مي ديدم.اÙ�تان Ùˆ خيزان ميرÙ�ت. همراه او هنوز بلا انقطاع با او ØµØØ¨Øª ميكرد.كمي قوز كرده بود.گويا وزن كابوس روي شانه هايش سنگيني ميكرد Ùˆ تÙ�كراتش در او به صورت مرضي در آمده بود.Ø§ØØ³Ø§Ø³ ميكردم كه يك تيرگي Ùˆ سياهي دور او را Ù�را گرÙ�ته ØŒ در اطراÙ� بدنش موج ميزند. چرا سرنوشت او برايم مهم شده بود ØŸ نمي دانم. كوچه اي كه در آن پيچيدند آنها را از ديد من دزديد.
برگشتم.يك قطره از بالاي شيشه ÙŠ كاÙ�Ù‡ سر خورد پايين. دست انداختم جيبم. شير قهوه بيشتر از ØØ³Ø§Ø¨ من درآمده بود Ùˆ اكنون تقريبا پولي نداشتم.راست خيابان را نگاه كردم...راه زيادي تا خانه در پيش بود...
پايان
‹›« ببين در هر صورت گلدوزي Ùˆ ØÙ„قه ملقه را ول كن Ùˆ از اين بچه بازيها دست بردار.گور پدر همه Ùˆ هر كاري كه ميكنند. اصلا‘‘ به تو Ú†Ù‡ دخلي دارد.ØŸ توÙ�كر خودت باش...من ديگر نمي توانم بيش از اين بنشينم Ùˆ شاهد آب شدنت باشم. هر چيزي از اين نوع اÙ�كار كه توي آن كله ات داري در بياور Ùˆ همين جا چال كن...بلند شو امروز بايد تكليÙ� اين كارمشخص شود...ميرويم خانه ÙŠ آنها...»
صداي خشك كشيده شدن پايه هاي صندلي روي ÙƒÙ� پوش سالن شنيده شد. من ديگر ادامه ØµØØ¨Øª آنها را نشنيدم. بدنم تازه گرم شده بود.اطراÙ� را نگاه كردم.كمي از شلوغي آنجا كاسته شده بود ونشستن تازه مي طلبيد، اما ديگر
انگيزه اي نداشتم. كمي بعد از آنها از پله ها آمدم پايين.ناخود آگاه برگشتم بالا را نگاه كردم. انگار يك خاطره ، نه ، يك كابوس به خاطرات قبلي ام در طبقه دوبلكس كا�ه اضا�ه شده و جا خوش كرده بود. زدم بيرون.
كنار در كاÙ�Ù‡ مكث كردم.سر باران هنوز باز بود. هوا داشت تاريك ميشد.آسمان به قرمزي ميزد.اين استراق سمع ناخواسته ØØ§Ù„Ù… را گرÙ�ته بود.مثل اين بود كه اÙ�كار او در من سرايت كرده باشد Ùˆ يا رد پاي چندش آوري روي Ø§ØØ³Ø§Ø³Ø§Øª نرم شده ÙŠ من بجا گذاشته بود تا عصر باراني مرا خراب كند. از پشت سر او را مي ديدم.اÙ�تان Ùˆ خيزان ميرÙ�ت. همراه او هنوز بلا انقطاع با او ØµØØ¨Øª ميكرد.كمي قوز كرده بود.گويا وزن كابوس روي شانه هايش سنگيني ميكرد Ùˆ تÙ�كراتش در او به صورت مرضي در آمده بود.Ø§ØØ³Ø§Ø³ ميكردم كه يك تيرگي Ùˆ سياهي دور او را Ù�را گرÙ�ته ØŒ در اطراÙ� بدنش موج ميزند. چرا سرنوشت او برايم مهم شده بود ØŸ نمي دانم. كوچه اي كه در آن پيچيدند آنها را از ديد من دزديد.
برگشتم.يك قطره از بالاي شيشه ÙŠ كاÙ�Ù‡ سر خورد پايين. دست انداختم جيبم. شير قهوه بيشتر از ØØ³Ø§Ø¨ من درآمده بود Ùˆ اكنون تقريبا پولي نداشتم.راست خيابان را نگاه كردم...راه زيادي تا خانه در پيش بود...
پايان
Wednesday, April 24, 2002
كابوس قسمت چهارم
‹› « گوش ميكني Ú†ÙŠ ميكم...ØŸ عين مرده ها چرا يك دÙ�عه ماتت ميبرد...!ØŸ Ú¯Ù�تم يك عده از خانم ها همينطوري هستند.ØØ§Ù„ا اگر تو از اين قضيه خاطره خوشي نداري ،اين وسط دختره Ú†Ù‡ گناهي كرده!ØŸ...بابا گناه مردم را چرا مي شوري قربونت برم...»
« مگر نمي داني ØŸ اين دومين موردي است كه مي خواهم با او ازدواج كنم. آقا قبلي هم همين ØØ±Ù� را ميزد...!»
‹› « چي...!؟ به من نگ�ته بودي...!»
« Ú†ÙŠ بگم...ØŸ بگم زنم مشكوك است! بگم بهش شك دارم...! عجب ØØ±Ù�ÙŠ ميزني ها ! هر چند كه آن موضوع سر يك چيز ديگر بهم خورد Ùˆ ربطي به اين قضا يا ندارد.با خودم Ø±Ø§ØØª كنار آمده بودم.همين ØØ±Ù�هاي تو را به خودم ميزدم.اما همينكه رÙ�تيم خواستگاري، باباهه به من گير داد...»
‹›‌ «...يادمه .گ�ته بود كه بايد خانه داشته باشي و مهر آنچناني ...ببين در هر صورت يا قبول كن و با خودت كنار بيا ، و يا واقعا‘‘ �كرش را از سرت بيرون بريز، راه ديگري نداري.مگر نبود...؟ مثل قبلي.يك ماه از خانه بيرون نيامدي.نزديك بود كه كارت را هم از دست بدهي...اصلا‘‘تو چرا نجابت يك زن را به اين يك تكه آويزان كرده اي ؟»
«ا � ....ببخشيد، پس به كجا بايد آويزان كنم ...!؟»
‹› «...بيا از سر من آويزان كن.....الله اكبر...چرا بچه بازي در ميآري !ØŸ منظورم اينه كه در هر صورت هر كسي يك گذشته اي دارد.اگر بخواهي زياد مته به خشخاش بگذاري...چند Ù†Ù�ر را مي خواهي نشانت بدهم كه آن جرياناشان سالم است...اما تو برو تØÙ‚يق كن ببين به كجا ها ميرسي ! اين شكاكي Ùˆ بد بيني تو را از بين مي برد... »
« آخر از زمان مدرسه شنيده بودم ØŒ همه مي Ú¯Ù�تند دختر ها هر كاري دلشان ميخواهند مي كنند ØŒ بعد زماني كه برايشان خواستگار مي آيد، وقتي ميخواهند شوهر كنند ميگويند ما از طبار ØÙ„قه دارانيم! طرÙ� هم يك مشنگي مثل من باشه...! خوب از كجا مي Ù�همه ØŒ هان... ØØ§Ù„ا تازه اين را هم نميگويند براي ما كلاس مي گذارند ØŒ ميگويند ارتجايي !ØŸ تازه اين سه درصدي كه ميگويي من خودم ميدانم.اصلا‘‘ خود او Ú¯Ù�ته.ميگويد من هم جزء همان سه درصد هستم. نميدانم چرا همه اين سه درصد ها بايد به پست من بخورد هان ...!ØŸ ØØ§Ù„ا خودش هم اين را گذاشته به ØØ³Ø§Ø¨ نكات مثبته.ميگويد من هميشه باكره ام،خيلي دلت بخواهد.ØŒ تازه همه دوستانم به ØØ§Ù„ من غبطه ميخورند، ميگويند كاشكي مال ما هم ØÙ„قوي بود....من هم عصباني شدم Ú¯Ù�تم: كه بروند هر گهي دلشان ميخواهد بخورند...! بعد با هم دعوايمان شد.شنيده بودم كه كار يك عده از دكتر ها شده گلدوزي ØŒ اما Ù�كر نميكردم كه جادوي اين ØÙ„قه لعنتي تا اين ØØ¯ Ú¯Ù„ كند...»
‹› « چي ...؟ گل دوزي...!؟ پزشكي را رها ميكنند !؟ »
«اي بابا ما را گر�تي !؟ منظورم اينه كه كارشان شده ترميم بكارت.يك پولي ميگيرند و جريان را راست و ريستش مي كنند ! »
‹› « جل الخالق...اين هم Ø§ØµØ·Ù„Ø§Ø Ø¬Ø¯ÙŠØ¯ است !؟»
‹› « گوش ميكني Ú†ÙŠ ميكم...ØŸ عين مرده ها چرا يك دÙ�عه ماتت ميبرد...!ØŸ Ú¯Ù�تم يك عده از خانم ها همينطوري هستند.ØØ§Ù„ا اگر تو از اين قضيه خاطره خوشي نداري ،اين وسط دختره Ú†Ù‡ گناهي كرده!ØŸ...بابا گناه مردم را چرا مي شوري قربونت برم...»
« مگر نمي داني ØŸ اين دومين موردي است كه مي خواهم با او ازدواج كنم. آقا قبلي هم همين ØØ±Ù� را ميزد...!»
‹› « چي...!؟ به من نگ�ته بودي...!»
« Ú†ÙŠ بگم...ØŸ بگم زنم مشكوك است! بگم بهش شك دارم...! عجب ØØ±Ù�ÙŠ ميزني ها ! هر چند كه آن موضوع سر يك چيز ديگر بهم خورد Ùˆ ربطي به اين قضا يا ندارد.با خودم Ø±Ø§ØØª كنار آمده بودم.همين ØØ±Ù�هاي تو را به خودم ميزدم.اما همينكه رÙ�تيم خواستگاري، باباهه به من گير داد...»
‹›‌ «...يادمه .گ�ته بود كه بايد خانه داشته باشي و مهر آنچناني ...ببين در هر صورت يا قبول كن و با خودت كنار بيا ، و يا واقعا‘‘ �كرش را از سرت بيرون بريز، راه ديگري نداري.مگر نبود...؟ مثل قبلي.يك ماه از خانه بيرون نيامدي.نزديك بود كه كارت را هم از دست بدهي...اصلا‘‘تو چرا نجابت يك زن را به اين يك تكه آويزان كرده اي ؟»
«ا � ....ببخشيد، پس به كجا بايد آويزان كنم ...!؟»
‹› «...بيا از سر من آويزان كن.....الله اكبر...چرا بچه بازي در ميآري !ØŸ منظورم اينه كه در هر صورت هر كسي يك گذشته اي دارد.اگر بخواهي زياد مته به خشخاش بگذاري...چند Ù†Ù�ر را مي خواهي نشانت بدهم كه آن جرياناشان سالم است...اما تو برو تØÙ‚يق كن ببين به كجا ها ميرسي ! اين شكاكي Ùˆ بد بيني تو را از بين مي برد... »
« آخر از زمان مدرسه شنيده بودم ØŒ همه مي Ú¯Ù�تند دختر ها هر كاري دلشان ميخواهند مي كنند ØŒ بعد زماني كه برايشان خواستگار مي آيد، وقتي ميخواهند شوهر كنند ميگويند ما از طبار ØÙ„قه دارانيم! طرÙ� هم يك مشنگي مثل من باشه...! خوب از كجا مي Ù�همه ØŒ هان... ØØ§Ù„ا تازه اين را هم نميگويند براي ما كلاس مي گذارند ØŒ ميگويند ارتجايي !ØŸ تازه اين سه درصدي كه ميگويي من خودم ميدانم.اصلا‘‘ خود او Ú¯Ù�ته.ميگويد من هم جزء همان سه درصد هستم. نميدانم چرا همه اين سه درصد ها بايد به پست من بخورد هان ...!ØŸ ØØ§Ù„ا خودش هم اين را گذاشته به ØØ³Ø§Ø¨ نكات مثبته.ميگويد من هميشه باكره ام،خيلي دلت بخواهد.ØŒ تازه همه دوستانم به ØØ§Ù„ من غبطه ميخورند، ميگويند كاشكي مال ما هم ØÙ„قوي بود....من هم عصباني شدم Ú¯Ù�تم: كه بروند هر گهي دلشان ميخواهد بخورند...! بعد با هم دعوايمان شد.شنيده بودم كه كار يك عده از دكتر ها شده گلدوزي ØŒ اما Ù�كر نميكردم كه جادوي اين ØÙ„قه لعنتي تا اين ØØ¯ Ú¯Ù„ كند...»
‹› « چي ...؟ گل دوزي...!؟ پزشكي را رها ميكنند !؟ »
«اي بابا ما را گر�تي !؟ منظورم اينه كه كارشان شده ترميم بكارت.يك پولي ميگيرند و جريان را راست و ريستش مي كنند ! »
‹› « جل الخالق...اين هم Ø§ØµØ·Ù„Ø§Ø Ø¬Ø¯ÙŠØ¯ است !؟»
Sunday, April 21, 2002
كابوس قسمت سوم
در اØÙˆØ§Ù„ات خود غرق بودم Ùˆ همانطور كه داشتم شير قهوه ÙŠ خود را آهسته مز مزه ميكردم صداي نجواي دو مرد جوان در ميز پشتي توجه مرا بخود جلب كرد.هنگامي كه در صندلي خود جاي مي گرÙ�تم با بي اعتنايي نگاهي به آنها انداخته بودم.يكيشان جوانتر مينمود..يك دست را زير چانه اش ستون كرده بود Ùˆ با دست ديگر با بي ØÙˆØµÙ„Ú¯ÙŠ داشت با پوست پسته هاي روي ميز بازي ميكرد.هم همه زياد بود Ùˆ هر از چند گاهي ناگهان صداي انÙ�جار خنده اي از گوشه اي به هوا مي رÙ�ت.اما در عين ØØ§Ù„ نمي دانم چرا صداي ØµØØ¨Øª آنها داشت رÙ�ته رÙ�ته برايم جان مي گرÙ�ت Ùˆ عجيب اينكه داشتم نسبت به ØµØØ¨Øª هايشان كنجكاو مي شدم.ØØ±Ù� هايشان را مي شنيدم:
‹›«-پسر تو زده به سرت. برو جلوي آيينه يك نگاهي به خودت بنداز، شده اي پوست و استخوان.اين چه �كريست كه مثل خوره ا�تاده توي جونت عزيز من، هزار بار هم بهت گ�تم،تكلي�ت را با خودت روشن كن.يا پاي همه چيز وايستا و يا اينكه اين �كر را - منظورم ازدواج با اوست، از سرت بيانداز، قيچي اش كن بندازش دور...»
«- يك چيزي ميگي ها...انگار كه كاغذ است تا قيچي اش كنم. بابا من از شب تا ØµØ¨Ø Ø®ÙˆØ§Ø¨ ندارم...مگر ميشود!ØŸ ØÙ„قوي ØŒ ØÙ„قوي؟ اين ØÙ„قه مثل طناب دار دور گلويم چنبره زده، داره من را Ø®Ù�Ù‡ ميكند.عين هو بختك روي روØÙ… اÙ�تاده ...هر شب خوابش را مي بينم،يك خنده چندش آوري ميكند Ùˆ هي ميگويد بهترين تÙ�Ø±ÙŠØ Ù…Ù† سكس است سكس آنهم با غير تو...از خواب ميپرم...جواد را ميشناسي- از بچه هاي دانشگاه ØŒ آمارش را به من داده اند ،به گوشم رسانده بودند كه با او قبلا‘‘ سرو سري دارد.هر Ú†Ù‡ از او پرسيدم تكذيب كرد. ديشب آمده بود تو خوابم.خواب ديدم رÙ�ته ام خانه آنها - جواد را ميگويم، وارد اتاقش شدم.يكهو چشمم اÙ�تاد روي تخت. ديدم يك شورت زنانه اÙ�تاده روي تختش. پرسيدم اين چيست؟ Ú¯Ù�ت نيم ساعت پيش اينجا بود، جايت خالي...از ما كه خوب پذيرايي كرد ØŒ آن را هم براي يادگاري گذاشت پيشم باشد...! چشمم سياهي رÙ�ت ،ميخواستم Ù�رياد بكشم، داد بزنم، گريه كنم...اما بدنم Ù�لج شده بود هيچ ØØ±ÙƒØªÙŠ Ù†Ù…ÙŠ توانستم انجام دهم...صداي زنگ ساعت بيدارم كرد.پنج ØµØ¨Ø Ø±Ø§ نشان ميداد.قلبم داشت از سينه ام بيرون ميپريد.تمام تنم خيس عرق بود.بغض داشت گلويم را ميجويد، خير سرم ميخواستم بروم كوه...»
‹›«-اولا‘‘ كه من Ù�كر مي كنم كه تو بايد خودت را به يك روانشناس نشان بدهي، دوما‘‘از هر دكتري كه ميخواهي برو بپرس. سه تا پنج درصد خانم ها همينطوري هستند، بكارتشان ØÙ„قوي است...»
در اØÙˆØ§Ù„ات خود غرق بودم Ùˆ همانطور كه داشتم شير قهوه ÙŠ خود را آهسته مز مزه ميكردم صداي نجواي دو مرد جوان در ميز پشتي توجه مرا بخود جلب كرد.هنگامي كه در صندلي خود جاي مي گرÙ�تم با بي اعتنايي نگاهي به آنها انداخته بودم.يكيشان جوانتر مينمود..يك دست را زير چانه اش ستون كرده بود Ùˆ با دست ديگر با بي ØÙˆØµÙ„Ú¯ÙŠ داشت با پوست پسته هاي روي ميز بازي ميكرد.هم همه زياد بود Ùˆ هر از چند گاهي ناگهان صداي انÙ�جار خنده اي از گوشه اي به هوا مي رÙ�ت.اما در عين ØØ§Ù„ نمي دانم چرا صداي ØµØØ¨Øª آنها داشت رÙ�ته رÙ�ته برايم جان مي گرÙ�ت Ùˆ عجيب اينكه داشتم نسبت به ØµØØ¨Øª هايشان كنجكاو مي شدم.ØØ±Ù� هايشان را مي شنيدم:
‹›«-پسر تو زده به سرت. برو جلوي آيينه يك نگاهي به خودت بنداز، شده اي پوست و استخوان.اين چه �كريست كه مثل خوره ا�تاده توي جونت عزيز من، هزار بار هم بهت گ�تم،تكلي�ت را با خودت روشن كن.يا پاي همه چيز وايستا و يا اينكه اين �كر را - منظورم ازدواج با اوست، از سرت بيانداز، قيچي اش كن بندازش دور...»
«- يك چيزي ميگي ها...انگار كه كاغذ است تا قيچي اش كنم. بابا من از شب تا ØµØ¨Ø Ø®ÙˆØ§Ø¨ ندارم...مگر ميشود!ØŸ ØÙ„قوي ØŒ ØÙ„قوي؟ اين ØÙ„قه مثل طناب دار دور گلويم چنبره زده، داره من را Ø®Ù�Ù‡ ميكند.عين هو بختك روي روØÙ… اÙ�تاده ...هر شب خوابش را مي بينم،يك خنده چندش آوري ميكند Ùˆ هي ميگويد بهترين تÙ�Ø±ÙŠØ Ù…Ù† سكس است سكس آنهم با غير تو...از خواب ميپرم...جواد را ميشناسي- از بچه هاي دانشگاه ØŒ آمارش را به من داده اند ،به گوشم رسانده بودند كه با او قبلا‘‘ سرو سري دارد.هر Ú†Ù‡ از او پرسيدم تكذيب كرد. ديشب آمده بود تو خوابم.خواب ديدم رÙ�ته ام خانه آنها - جواد را ميگويم، وارد اتاقش شدم.يكهو چشمم اÙ�تاد روي تخت. ديدم يك شورت زنانه اÙ�تاده روي تختش. پرسيدم اين چيست؟ Ú¯Ù�ت نيم ساعت پيش اينجا بود، جايت خالي...از ما كه خوب پذيرايي كرد ØŒ آن را هم براي يادگاري گذاشت پيشم باشد...! چشمم سياهي رÙ�ت ،ميخواستم Ù�رياد بكشم، داد بزنم، گريه كنم...اما بدنم Ù�لج شده بود هيچ ØØ±ÙƒØªÙŠ Ù†Ù…ÙŠ توانستم انجام دهم...صداي زنگ ساعت بيدارم كرد.پنج ØµØ¨Ø Ø±Ø§ نشان ميداد.قلبم داشت از سينه ام بيرون ميپريد.تمام تنم خيس عرق بود.بغض داشت گلويم را ميجويد، خير سرم ميخواستم بروم كوه...»
‹›«-اولا‘‘ كه من Ù�كر مي كنم كه تو بايد خودت را به يك روانشناس نشان بدهي، دوما‘‘از هر دكتري كه ميخواهي برو بپرس. سه تا پنج درصد خانم ها همينطوري هستند، بكارتشان ØÙ„قوي است...»
Tuesday, April 16, 2002
كابوس قسمت دوم
دست انداختم جيبم...قدر يك نوشيدني و كرايه ي برگشت پول همراهم بود.وارد شدم.گرماي مطبوعي به همراه بوي سيگار و پچ پچهاي در هم آميخته ي مشتريان به صورتم خورد. گويا صدا ها نيز با هواي آنجا مخلوط شده بود.
يك صندلي خالي هم نديديم، ناچار راه طبقه دوم را پيش گر�تم.
اوضاع در بالا خرابتر نشان ميداد. Ù�ضاي كاÙ�Ù‡ بواسطه استعمال بيش از ØØ¯ سيگار تار Ùˆ مبهم بود Ùˆ مرا به ياد Ù�ضاي كازينو هايي مي انداخت كه در Ù�يلمها ديده بودم. به زØÙ…ت يك ميز خالي پيدا كردم.در آن شلوغي كسي آن را نديده بود،انكار كه از ديد سايرين پنهان مانده باشد. هيكل خيس Ùˆ خسته خود را روي صندلي پهن كردم.كمي گذشت.چشمهايم به هواي گرگ Ùˆ ميش Ùˆ گرÙ�ته آنجا آموخته شد.تك تك ميزها را ور انداز كردم.مشتريان اكثرا‘‘ دختران Ùˆ پسران جواني بودند كه سرهايشان دور ميز از ØØ¯ متعارÙ� به هم نزديكتر شده ØŒ در گوش هم نجوا ميكردند Ùˆ از لاي انگشتان هر كدامشان يك ستون لغزنده Ùˆ باريك از دود سيگار داشت به هوا ميرÙ�ت. همه آنها خيس Ùˆ وا رÙ�ته بودند.يك مشت جوان عشقي Ùˆ بي خيال كه ظاهرا‘‘ در آن Ù„ØØ¸Ù‡ چيز ديگري بجز Ú¯Ù¾ زدن Ùˆ چرت Ùˆ پرت گويي برايشان مهم نبود.از اين Ù�كر كه برايم آمد خنده ام گرÙ�ت.آخر من خود نيز اكنون جزيي از آنها بودم.
نگاهم روي قسمت هاي مختلÙ� سالن سر ميخورد Ùˆ خاطراتي را برايم زنده ميكرد كه Ù�قط در چشم من مي آمد وشكل ميگرÙ�ت. انگار كه خاطرات من تكه تكه به در Ùˆ ديوار چسبيده Ùˆ آويزان شده بود.در هر كدام از آنها خود را مي ديدم Ùˆ ØØ³ ميكردم.
نگاهم را سمت پنجره ÙŠ بيرون چرخاندم. مي خواستم بيرون را نگاه كنم.اما شيشه ها به علت رطوبت ابرو ميغ گرÙ�ته بود. هر از چند گاهي هيكل Ù…ØÙˆ Ùˆ تار عابري نمايان ميشد Ùˆ يا يك قطره درشت آب از بالاي شيشه سر ميخورد Ùˆ پايين ميريخت Ùˆ يك مسير نا مشخص Ùˆ اتÙ�اقي را طي ميكرد Ùˆ رد باريكي از خود به جاي ميگذاشت.از خود پرسيدم آيا زندگي نيز همينطور نيست؟ رد مختصري از خود به جاي ميگذاريم Ùˆ سپس Ù…ØÙˆ مي شويم...
دست انداختم جيبم...قدر يك نوشيدني و كرايه ي برگشت پول همراهم بود.وارد شدم.گرماي مطبوعي به همراه بوي سيگار و پچ پچهاي در هم آميخته ي مشتريان به صورتم خورد. گويا صدا ها نيز با هواي آنجا مخلوط شده بود.
يك صندلي خالي هم نديديم، ناچار راه طبقه دوم را پيش گر�تم.
اوضاع در بالا خرابتر نشان ميداد. Ù�ضاي كاÙ�Ù‡ بواسطه استعمال بيش از ØØ¯ سيگار تار Ùˆ مبهم بود Ùˆ مرا به ياد Ù�ضاي كازينو هايي مي انداخت كه در Ù�يلمها ديده بودم. به زØÙ…ت يك ميز خالي پيدا كردم.در آن شلوغي كسي آن را نديده بود،انكار كه از ديد سايرين پنهان مانده باشد. هيكل خيس Ùˆ خسته خود را روي صندلي پهن كردم.كمي گذشت.چشمهايم به هواي گرگ Ùˆ ميش Ùˆ گرÙ�ته آنجا آموخته شد.تك تك ميزها را ور انداز كردم.مشتريان اكثرا‘‘ دختران Ùˆ پسران جواني بودند كه سرهايشان دور ميز از ØØ¯ متعارÙ� به هم نزديكتر شده ØŒ در گوش هم نجوا ميكردند Ùˆ از لاي انگشتان هر كدامشان يك ستون لغزنده Ùˆ باريك از دود سيگار داشت به هوا ميرÙ�ت. همه آنها خيس Ùˆ وا رÙ�ته بودند.يك مشت جوان عشقي Ùˆ بي خيال كه ظاهرا‘‘ در آن Ù„ØØ¸Ù‡ چيز ديگري بجز Ú¯Ù¾ زدن Ùˆ چرت Ùˆ پرت گويي برايشان مهم نبود.از اين Ù�كر كه برايم آمد خنده ام گرÙ�ت.آخر من خود نيز اكنون جزيي از آنها بودم.
نگاهم روي قسمت هاي مختلÙ� سالن سر ميخورد Ùˆ خاطراتي را برايم زنده ميكرد كه Ù�قط در چشم من مي آمد وشكل ميگرÙ�ت. انگار كه خاطرات من تكه تكه به در Ùˆ ديوار چسبيده Ùˆ آويزان شده بود.در هر كدام از آنها خود را مي ديدم Ùˆ ØØ³ ميكردم.
نگاهم را سمت پنجره ÙŠ بيرون چرخاندم. مي خواستم بيرون را نگاه كنم.اما شيشه ها به علت رطوبت ابرو ميغ گرÙ�ته بود. هر از چند گاهي هيكل Ù…ØÙˆ Ùˆ تار عابري نمايان ميشد Ùˆ يا يك قطره درشت آب از بالاي شيشه سر ميخورد Ùˆ پايين ميريخت Ùˆ يك مسير نا مشخص Ùˆ اتÙ�اقي را طي ميكرد Ùˆ رد باريكي از خود به جاي ميگذاشت.از خود پرسيدم آيا زندگي نيز همينطور نيست؟ رد مختصري از خود به جاي ميگذاريم Ùˆ سپس Ù…ØÙˆ مي شويم...
Tuesday, April 09, 2002
كابوس قسمت اول
نميدانم چطور است كه هر گاه بالاي سرم ابرها بهم ميرسند ويا هوا باراني ميشود، ØØ§Ù„ Ùˆ هواي مرا نيز با خود دگرگون ميسازد. يك Ø§ØØ³Ø§Ø³ غم پرستي، يك نوستالژي عجيب Ùˆ در عين ØØ§Ù„ شيرين، دوست داشتني Ùˆ سكر آوري برايم توليد ميشود Ùˆ سراسر وجودم را در بر ميگيرد Ùˆ اشباع ميكند. گويا Ø§ØØ³Ø§Ø³Ø§ØªÙ… نيز مانند Ø³Ø·Ø Ø²Ù…ÙŠÙ† Ùˆ بعضي از Ù…ØØªÙˆÙŠØ§Øª آن ØŒ نم ميكشد Ùˆ نرم ميشود.در اين هنگام دوست دارم براي خودم شل بشوم Ùˆ زير باران سلانه سلانه نگاهم را روي سنگ Ù�رش هاي مرطوب پياده رو ها Ùˆ نماي خيس كوچه پس كوچه ها Ùˆ پاركها بلغزانم Ùˆ با شهر Ùˆ Ù…ØÙŠØ· اطراÙ�Ù… براي يك بار هم كه شده در يك موضوع يكي بشوم Ùˆ به ÙˆØØ¯Øª برسم: خيس شوم!
× × × × × × × × × × × × ×
قطرات آب داشت از سر و رويم ميچكيد. به طرز اس�باري خيس شده بودم. رطوبت از باراني ام به داخل ن�وذ كرده بود و تمام لباسهايم را خيس ميكرد. آخر مدتها بود كه آسمان شهر خاكستري نشده بود و باران نخورده بودم و من مي بايستي از اين �رصت است�اده مي كردم .نمي دانم پياده روي من چقدر به درازا كشيده , چه مدت بود كه خود را زير باران رها كرده بودم. اما همينكه به خود آمدم و سرم را بالا كردم، متوجه شدم كه جلوي كا�ه سون seven هستم...
نميدانم چطور است كه هر گاه بالاي سرم ابرها بهم ميرسند ويا هوا باراني ميشود، ØØ§Ù„ Ùˆ هواي مرا نيز با خود دگرگون ميسازد. يك Ø§ØØ³Ø§Ø³ غم پرستي، يك نوستالژي عجيب Ùˆ در عين ØØ§Ù„ شيرين، دوست داشتني Ùˆ سكر آوري برايم توليد ميشود Ùˆ سراسر وجودم را در بر ميگيرد Ùˆ اشباع ميكند. گويا Ø§ØØ³Ø§Ø³Ø§ØªÙ… نيز مانند Ø³Ø·Ø Ø²Ù…ÙŠÙ† Ùˆ بعضي از Ù…ØØªÙˆÙŠØ§Øª آن ØŒ نم ميكشد Ùˆ نرم ميشود.در اين هنگام دوست دارم براي خودم شل بشوم Ùˆ زير باران سلانه سلانه نگاهم را روي سنگ Ù�رش هاي مرطوب پياده رو ها Ùˆ نماي خيس كوچه پس كوچه ها Ùˆ پاركها بلغزانم Ùˆ با شهر Ùˆ Ù…ØÙŠØ· اطراÙ�Ù… براي يك بار هم كه شده در يك موضوع يكي بشوم Ùˆ به ÙˆØØ¯Øª برسم: خيس شوم!
× × × × × × × × × × × × ×
قطرات آب داشت از سر و رويم ميچكيد. به طرز اس�باري خيس شده بودم. رطوبت از باراني ام به داخل ن�وذ كرده بود و تمام لباسهايم را خيس ميكرد. آخر مدتها بود كه آسمان شهر خاكستري نشده بود و باران نخورده بودم و من مي بايستي از اين �رصت است�اده مي كردم .نمي دانم پياده روي من چقدر به درازا كشيده , چه مدت بود كه خود را زير باران رها كرده بودم. اما همينكه به خود آمدم و سرم را بالا كردم، متوجه شدم كه جلوي كا�ه سون seven هستم...
Sunday, April 07, 2002
كاريكاتور هاي جنسي ميخا ئيل زلاتوÙ�سكي در سايت دنياي كارتون Ùˆ كاريكاتور - مورخ سوم آوريل، مرا سخت ØªØØª تاثير قرار داد.
اين هنرمند در ØªÙˆØ¶ÙŠØ Ø®ÙˆØ¯ Ù€ به جهت اينكه خانمها با ايشان Ú†Ù¾ نياÙ�تند، قضيه راكمي ماست مالي Ù�رموده اند. اما به نظر من تصاوير، خود به تنهايي گوياي ديدگاه ايشان از مقوله زن ميباشد.
اين هنرمند در ØªÙˆØ¶ÙŠØ Ø®ÙˆØ¯ Ù€ به جهت اينكه خانمها با ايشان Ú†Ù¾ نياÙ�تند، قضيه راكمي ماست مالي Ù�رموده اند. اما به نظر من تصاوير، خود به تنهايي گوياي ديدگاه ايشان از مقوله زن ميباشد.
